تبلیغات
deltangee

deltangee

برف نوشته

برف ها آب می شنود نه تنها آن هنگام كه تیغ بیرحم خورشید بر جانشان مینشیند و به تدریج می میرند؛

مرگ دردناكشان وقتی است كه پای بر آنها فشرده و بی اعتنا به صدا خردشدنشان از‌ آنها می گذریم.

برف ها آب می شوند...

 


لحظه نوشته

لحظه ایی چند ولی به یاد ماندنی در آغوش بید مجنون زیستم.


آلرژی نوشته

به پارک حساسیت دارم و به پارکبان به جز روزهای جمعه و ایام تعطیل.


سال نو نوشته

شاخه های غصه رو هرس کردم و قالیچه دلم رو تکوندم ؛خرت و پرت های کینه رو بیرون ریختم و چشمهام رو حسابی شستم .موهای شادمانی رو شونه  و لباس امید رو به تن کردم ؛کفشهای پشتکار رو که تازه  تازه اند پام کردم(خیلی نو و با بوی خوبی که میده دلم رو سر ذوق میاره ).بیقرار و با آغوش باز سر سفره آرزوها و رویاهم منتظر نشستم،در حالیکه گوشه چشم برق میزنه واسه شروع یه شروع تازه دیگه،خدایا تو می تونی بهم کمک کنی که حالم ره به بهترین حال تبدیل کنم.


برف سپید نوشته

جادوی برف شهر را فرا می گیرد،درختان را به خواب فرو می برد و پرندگان رنگارنگ بهاری را می راند و حرکت هرجنبنده ایی را کند می کند .

سکوت جادویی برف بر همه جا می گسترد و زیستن را مسحور خویش میکند و با آرامشی عمیق و بلعنده همچون مرداب زندگانی را در خویش فرو می کشد.

سپیدی برف همه جا را در آغوش می کشد و رنگها را رنگ می بازند ،حتی آسمان آبی با آن پهنه وسیع  ابرهای شکوهمند سیاه رنگش به زمین سپید .

برف سپید و جادویی را دوست دارم .


آرزوهایی که حرام شدند (مطلب مهمان نوشته )

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا .......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!


 

                                          از : شل سیلور استاین